دخترکمان هر روز و هر روز بزرگتر و فهیم تر میشود

هر روزش با روز قبل متفاوت است

هر روز پیشرفت خاصی دارد در زمینه های مختلف

و من عاشق یاد گرفتن ها و تجارب جدیدش هستم

این تغییرات را به وضوح میفهمم

انسان در 10 یا 20 سالگی 30 یا 40 سالگی این چنین تغییر نمیکند که در 2 سالگی

و خیلی میفهمد و دخترکمان حسود هم هست نسبت به تمام اطرافیانش که آن ها را دوست دارد

خب بریم سراغ روزشماری که خیلی وقت است نوشته نشده:

این کلمات را می گوید:

مامان  بابا  مریم (میم) الهه(الا)  زهرا(زها) مهدی(مدی) هادی علی(عیی)   آقا(آ) آب نون کشک(کش) ماست(ماس)  خداحافط(خدا) شب بخیر(شب)  سلام(س) خوبی (خبی)   کفش(کش) درآوردن(درآ)  بیا  برو(بلو)  بدو  بده  بده (یعنی کار بد) بالا دست(دس)  پا  دل  گوش   چشم(چش)    دندان(دندو)  شامپو(شاپو)  کارتون (کاتن)  صابون(صابو) عاشقتم(عاشتم) دوست دارم(دودا) از دست تو(ادستو) آی لاو یو(آلایو) بغل (بگل)   توپ  سیب موز  حمام(امام)  خیار(ایار)  پی پی  لالا  بادوم(بادو)  گردو(اردو)   نخودچی(نوچی)  نودل   گاز  می می  نی نی  قام قام  بیب بیب  ماساژ(ماسا)  پارک(پاک)  تاب  سرسره(سرسر) موبایل(مولا)  عمو  عمه  خاله  مامان جون(ماماجون) آقاجون (آجون) صبا  مادر جوجو  گل  چاقو(چاوو)  قیچی(قچی)  لاک  به به (به قاووت میگه) یخچال(یچال)  بسکوییت(بیسو) های های(به اینکه بابام براش آواز بخونه میگه) تخت(تخ) سلامتی(در پاسخ به چه خبر میگه ساتی)  کتاب(کیتاب)  روشن(شن)  ترن آن(گاهی به جای روشن کدن میگه)  تاب تاب عباسی  قاشق(گاشگ)   قشنگه (گشن) خوشگله(خوشل)  ماهی(مایی)  لواشک(لشک)   ماشین (ماشی)  نقاشی(ناشی)  پاشو  وایسو(واسو)  مشدی دوغی سناری(مشی دویی انایی)  افتاد(اتاد)  مویز(مجیز)  اجازه(اجا)  ببخشید(بشید)  زنگ زدم(وقتی با موبایل به جایی زنگ میزنه میگه زز) پتو  قورقوری(گوگوری)  لاکی  مسواک(مس)  آش پلو  سیب زمینی(سی ز)  لیمو(لی)  نارنگی(ناگی)   پویا(میگیم شبکه ی میگه پویا)  ممنون(ننون) مرسی(مسی)   بازم  امیدرضا(اووضا)  محمد جواد(موجا)   پارسا(پاسا)  کیمیا(کیا)  سارا(سایا) جوراب (جو)  لب تاب (لپا)  باز(با) مو   گوشواره(گوش) النگو(اگو)  انگشتر( اشتر)   بشین (بیشین)    مورچه (موچه)  میومیو(یعنی گربه) خوردم(خودم)   کنترل( کتر)  پنیر(منیر)  پسته(پسه) کباب

130 کلمه 

کلمه های زیادی را میتونه بگه من فقط کلمانی را نوشتم که همراه با درک میگه مثلا حتی اسامی را میدونه مثلا کی پارسا است و این ها کلماتی هستند که با علم و آگاهی ازشون استفاده میکنه میدونه کی بگه ممنون و مرسی بهش بگم تخت میدونه منظورم چیه یا خوراکی ها را کاملا میشناسه اونایی که نوشتم

روزشمار هم الان دیدم که خانوم کل تقویمم را پاک کرده

افسوس

فقط هیمن یکی موندهه 13 نوامبر 2016 اگر من یکی یکی اعداد را بگم دنبال من میشماره یعنی بگم یک اون میگه دو و تا ده میره

افسوس که یادمم نیست اصلا روز شمارها چی بودن فکر کنم ببینم چی یادم میاد

یک ماهی میشه میگم اسمت چیه میگه ستا  میگم فامیلیت چیه حسایی

دستمال میگیره دستش تو دستمال فین میکنه اینو خاله اش یادش داده

وقتی فینش میاد میگه مامان اومد اومد دس دس یعنی دستمال بیارم فینش را بگیرم بعد خودش باید بگیره

از روی دسته مبل ها بالا میره

وسیله هر فردی را کاملا میشناسه مثلا لباس های من یا علی اگر وسط باشه هرکدوم را به مال خودمون میده میگه بیا بیا

دقیقا کرم ها و پماد یا لسیون که من به بدنم شکمم یا پاهام میزنم همونا را به همون قسمت خودش میزنه  تازه به منم میزنه

لوازم آرایشی را میدونه کدوم مال کجاست به همون جا میماله  مثلا سورمه و خط چشم را به چشماش میکشه

ادای کلیپ های زبان را درمیاره

اگر یه لباس خوشگل بپوشم بهم دست میکشه میگه ماما خوشل خوشل (سه هفته پیش) و خودش هم همین طور

وقتی دارم اتاق را تمیز میکنم تو سالن خرابکاری میکنه و بهم میریزه وقتی سالن میره تو اتاق خرابکاری

پی پی که میکنه دست میزاره پشتش میگه ماما پی پی

عاشق کلیپ های انگلیسیه

روی مهر سرش را میزاره که داره الا میکنه(از اولین بارش عکس دارم)

موبایل را میده میگه نانای یعنی آهنگ بزاریم برقصه

کنترل را میده میگه اچ جی یعنی کارتون انگلیسی بزارم

تا یکسال و 8 ماه و 20 روزگی دخترکمان



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

می خواستم از محرم بنویسم .... نشد

میخواستم از تولدم بنویسم .... حسش نبود

اما میخواهم بنویسم عاشق مختار هستم و با وجود درس و .... با علی هر شب به تماشایش مینوشینیم و کیف میبریم

و باید بنویسم که فصل هفتم the walking dead آمد و من بسیار هیجان زده ی دیدنش بودم و با علی دیدم

و دریل من هنوز جسوانه مبارزه می کند و شجاعت و مهربانی می پاشد

و حس خفه کردن نیگان آشغال کثافت عوضی روح و قلبم را درگیر کرده است

و میخواستم بنویسم که دیروز روزتولدم بود و دوست عزیزم فراموش کرد مثل هر سال برای من فال حافظ بگیرد و به ایمیلم بفرستد

و با خانواده خوبم و دخترک ناقلا به کافی شاپ رفتیم و یه چیز خوشمزه خوردم

اما دلم گرفت از نبودن علی

دلم خیلی گرفت

در این جامعه از هم گسیخته خوشحالم که خانواده خوبی در کنارم دارم

کسانی که مرا دوست دارند و من نیز ایشان را...



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

خدایا چنان مرا به آرزوهایمان میرسانی که مبهوتت می شوم

این ترم هم یک واحد ناقابل در دانشگاه برای تدریس به من سپرده شد

1 واحد کم است ولی برای من پیشرفت بزرگی محسوب می شود.

برای دکترا می خوانم و ننوشتم همین دلیل را دارد

و اگر امسال قبول نشوم احتمالا دیگر نخوانم...

سرمان پر است از آرزوهای بزرگ که خدایا میدانم قرار است آن ها را به من برسانی

-------------------------------------------------------------------

دخترکمان روز به روز بزرگتر می شود

چنان تقلید میکند که گفتنی نیست

باید دید

ریز ترین کارها و کوچکترین جزییات را به خاطر می سپرد و چند روز بعد در کمال ناباوری من همان کار را پیش چشمان خودم انجام میدهد

لاک میزند

آرایش میکند

رژ می زند و سورمه میکشد

عاشق سایه است

و دقیقا می داند هر وسیله ای مخصوص چه کاریست

بعد از آرایش به خاطر اینکه کسی شماتتش نکند میگوید

خوشله خوشله  گشن گشن

(خوشگله قشنگه)

خاله اش را هم آرایش می کندگاه بگاه

عاشق لباس های نو و گل دار و طرح دار است

من هم لباس نویی می پوشم توجه میکند و میگوید خوشل خوشل

برای کسی که نازش را می خرد ناز میکند

دیروز بود که در عکسی دسته جمعی صبا را شناخت و صبا صبا میکرد و به او اشاره می کرد

حرف زیاد می زند

من معمولا نمیفهمم چه میگوید ولی میدانم حرف می زند حرف هایی واقعی

لغات زیادی را می گوید و روزشمارش را باید بنویسم

به تقلید از من به شکمش کرم میزند

به پاهایش لوسیون می زند

و کرم مرطوب کننده به دست هایش

و جالب است که میداند هر کدام برای کدام قسمت بدن است.

دخترکم دارد بزرگ می شود...



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

به همان اندازه ای که دنبال کننده کریستف شدم سرنوشت خانواده ژانن برام اهمیت داشت

و شاید به همان اندازه ای که عاشق کریستف شدم عاشق آقای ژانن خانم ژانن آنتوانت و الیویه

البته که عاشق کریستف نشدم

تمام زندگی این خانواده ملموس و واقعی در پیش چشمانم جریان پیدا کرد سبقه خانوادگی آقای ژانن خودکشی او

که برایم قابل باور بود و هر لحشه این انتظار را داشتم

آقای ژانن را درک کردم و خودکشی اش را هم درک کردم چیز عجیبی نبود برایم و نگفتم وای آخر چرا

و نبود تکیه گاه که خانم ژانن را از پای آورد و تنهایی و تغییر مسیر زندگی به طور کامل خانم ژانن دق کرد

و آنتوانت که گفتم از او پیشتر زنی که اگر روزی با کریستف قصه ی ما ازدواج می کرد هردو بر اوج خوشبختی قدم می زدند

زنی بورژوا ولی مردمی و عامی یک دختر خاص با همه آرزوها و امیال یک دختر جوان و همه دلخوشی های یک جوان

دختر جوانی که به عقیده من زود پیر می شود خیلی زود پیر میشود

و زندگی اش کات میخورد. در چند روز به طور ناگهانی فیلم زندگی آنتوانت قصه ی ما و روزهای جوانی اش انگار از جایی به بعد بریده میشود و وصل میشود به دوران پیری یا شاید اگر اغراق نکنیم میانسالی. با همان تفکرات با همان پختگی یک زن میانسال

در سخن نمیگنجد از او صحبت کردن

و الیویه بازمانده خانواده ژانن پس رنجور و ضعیف و همیشه بیمار و مهربان. رویاپرداز اما از نظر من منظقی تر از کریستف. و تنها

اصلا نکته مشترک آدمهای قصه تنهایی است...

یک ازدواج ناکام...

الیویه و او که نماش را به خاطر ندارم حتما زوج خوبی میشدند اگر هردو کمی متفاوت تر رفتار میکردند و اگر تلاش میکردند برای ساختن نه برای ویران کردند و اگر گوشی میشدند برای شنیدن سخنان هم اگر در دنیا در تمایلات دنیوی در مادیات انقدر غرق نمی شدند حتما زندگی آنها و الیویه سرانجام بهتری داشت

مثل اکثر زوج های جامعه ی ما که زندگی شان به قهقرا می رود

الیویه از زندگی با بهترین دوستش دل کند و زندگی زناشویی او نیز نابود شد

آیا واقعا زنده است؟؟؟

نه الیویه مرد الیویه خیلی قبل تر از اینکه بمیرد مرده بود

برای زنده ماند نیاز به انگیزه است نیاز به یک موتور که روشن کنی و به جلو بروی

و امانوئل آن پسرک قوزی شاید در داستان ما مشابه بود با الیویه ی نوجوان و البته زیباتر از امانوئل

امانوئل شده بود بهانه ای برای گوش دادن برای حرف زدن برای روشن شدن موتور زندگی

و نجات زندگی امانوئل شد هدف برای الیویه ی بی هدف

و وقتی انسانی که بدون هدف است هدفی پیدا میکند تا سرحد جان به سوی هدفش میرود

و الیویه نیز چنین کرد که از او همین انتظار نیز می رفت

و وای حال کریستف

وای

وای

طفلک دل کریستف

کریستف تنهاتر از همیشه بدون دوست بدون یار

سرگشته و پریشان آشفته و مجنون

و داغونِ داغون

سر میگذارد به بیابان و حق با اوست

دیگر چیزی نمیفهمد گرسنگی تشنگی خستگی .... معنایی ندارند فقط برود ... فقط میخواهد آنقدر برود که این رنج تمام شود

آری کریستف بود که الیویه را اول ماه می با خود همراه کرد

شاید به راستی او مسبب کشته شدنش شد.

از رنج کریستف در این روزهایی که به آن رسیدم چیزی نمیتوانم بیان کنم.

کریستف میخواهد دنیا را تمام کند تا شاید رنجش تمام شود. ولی دنیا تمام شدنی نیست و زمان منتظر کسی نمی ایستد...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

حرف بسیار دارم از کریستف

سپاس عمیق قلبی ام نثار دوست ارزشمندی که مرا با کریستف آشنا کردقلب

 

به بهانه ژان کریستف

اگر در رنج روح انسان تعالی پیدا کند، آن تعالی همیشگی خواهد بود و در تمام زندگی جاری خواهد شد . و به واسطه تعالی یک روح طوفانی به پا خواهد شد که سرتاسر کره زمین را می پیماید و تاثیر شگرف آن در همه مکان ها و زمان ها عیان می شود

چرا که روح آدمی ورای مکان و زمان سفر می کند

رنج های کریستف را میشود در همه جای دنیا در جان های آدمیان دید ولی همه کس سربلند از این کوهستان رنج و تنهایی بیرون نمی آیند که اگر این گونه شود روحشان الماس خوش تراشی شده است

کریستف در عین حالی که خودش بیان میکرد انسان با اعتقادی نیست اما در سرتاسر زندگی اش ایمان و اعتقاد جریان داشت و بدون ایمان کاری نمیکرد

کریستف تنها بود و همیشه انسان های متفاوت تنها هستند

کریستف غروری داشت که با محبت و مهربانی عجین شده بود . در ظاهر اول فقط غرور پیدا بود اما در پس محبت و احساسش تصمیم گیرنده راه او بود

در عین حالی که در حیطه دانش خود سخن میگفت اما افراد دیگر را نیز به واسطه دانش شان احترام میگذاشت

خانواده ژانن منو تحت تاثیر قرار دادند و من بعد از مدتها شاید بعد از سالها با خواندن کتابی اشکم دراومد

رومن رولان اوضاع این خانواده را پرسوز و گداز بیان نکرده بود فقط حقیقت را گفته بود. مثل خیلی از فیلم ها یا کتابها که به زور صحنه ها یا جملاتی دراماتیک ببیننده یا خواننده را وادار به اشک ریختن می کنند در حقیقت اشک او را درمی آوردند. اما رومن رولان هرگز در نوشته هایش نخواست اشک کسی دربیاید فقط خیلی ساده حقایقی ساده را قلم زد. همه چیز ملموس و قابل حس بود.

خانواده ای که پشت در پشت متمول بودند با فرزندانی نازپرورده. وقتی پدر متوجه میشود کاری از دستش ساخته نیست خود را گلوله میسپارد. و مادر در نهایت رنجوری تمام تلاشش را برای محکم نگهداشتن خانواده اش میکند.

و غرور این خانواده قابل ستایش است.

در نهایت خانم ژانن به عقیده من دق می کند. از فکر فرزندانش از اینکه شاید فکر میکند آنها دیگر در رفاه نخواهند بود و چه بر سرشان می آید. آری او دق می کند.

و آنتوانت دوست داشتنی دختر نازپرورده ی با نشاط و شور و شیطون. که در 18 سالگی پدر و مادرش را از دست می دهد و میشود یتیمِ یتیم و میشود سرپرست خانواده . سرپرست برادری که تنها کس او در دنیا است. و دختر 18 ساله ی نازپرورده ی پرشور و شر میشود به پختگی زنی 50 ساله . که چه بسا زنان 50 ساله هم نتوانند اینگونه تاب بیاورند. و تنها امیدش میشود برادر

برادری که 5سال از او کوچکتر است و میشود نان آور برای برادر . او باید قوی باشد باید محکم باشد تنهایی کار سختی بی پولی هیچ کدام نباید او را از پا بیندازد چرا

چون هدف دارد انگیزه دارد برای تحمل تمام  اینها

6 سال میگذرد برادر پاسخ زحمت های خواهر را با قبولی در دانشسرای عالی می دهد.

آنتوانت کارش را به نحو احسن تمام کرد

دیگر انگیزه ای ندارد

دیگر تنهاست

واقعا تنها

و تنها انسان را از پای درمی آورد...

 

این پست ادامه دارد....

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

اینکه نمینویسم دلیل خاصی نداره جز اینکه وقت ندارم

از چی بگم

از اینکه دارم برا دکترا میخونم ولی فهمیدم چون معدل کارشناسی ام زیر 14 است نمیتونم هیئت علمی بشم و اینو هنوز به علی نگفتم و سرد شدم برای خوندن

 

دو هفته پیش رفتیم بارش شهابی برساوشی با دخترک خواهر الی و خاله ملیحه

خیلی خوش گذشت

با اینکه آقای فلانی با زبون بازی و تعریف کردن حق منو نداد و من دیگه باهاش رصد نمیرم اما چون خیلی وقت بود رصد نرفته بودم بهم چسبید

 

دیگه اینکه روزشمار دخترکم زیاد شده باید تو یه پست ازش بنویسم

و هر روز روز جدیدی برای من و دخترک هست

راستی یادم رفت بگم

از طرف خانه نجوم دو ماهی هست که تو مرکز خدمات.... دارم به بچه های کارمنداشون نجوم درس میدم تا 3 جلسه دیگه دوره ام تموم میشه

خداکنه بازم بچه ها استقبال کنن



تاريخ : سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

خواب ها خیلی اوقات از سمبل های بیرونی و دنیای واقعی استفاده می کنند

چیزهایی که در ضمیر ناخودآگاه هر فردی ریشه میکنه و رو روحش تاثیر میذاره گاهی تو خوابها خودش را نشون میده

من دیشب خواب خوبی دیدم خواب خوبی

خواب دیدم با دایی ها و مامانم اینا رفتیم شمال رفتیم کنار ساحل. نکته جالب اینجاست که ساحل دریا شبیه ساحل دریا تو سریال عمرگل لاله یا همون تپراک خودمون بود

یه ساحل خروشان یه سکوی بر بلندی

یه نفر دیگه همراهمون بود که انگار دوست دایی ها بود یه مرد هم سن علی ولی کچل و به طور عجیبی شبیه علی مشهدی یا همون علی مسعودی از طنزپردارا

من نمیدونم چی شد عاشقش شدم

بعد میرفتم کنارش مینشستم دستش را میگرفتم تو دستم اونم میفهمید یه خبراییه میخندید بهم باهام چند کلمه ای حرف میزد انگشتاش را میکشید روی دستم و انگشتام من دست و بازوش را میبوسیدم

و جالب بود که اینا نامحسوس بود یعنی کسی از اطرافیان متوجه نمیشد ، اینکه دستم تو دستش بود پیدا بود ولی انگار برای کسی مهم نبود

جالبه که علی هم بود یعنی میدونستم شوهر دارم و علی سرکار بود قرار بود بعد از شیفتش راه بیفته بیاد شمال پیش ما بعد پیش خودم میگفتم چرا هیچ وقت علی این جوری دست منو تو دستش نگرفته چرا این جوری منو نوازش نکرده

ولی یه حسی بود اون مرد، دستم تو دستش، خیلی خیلی خیلی ...

نمیدونم یه جوری خوب بود

تا حالا شده تو خواب عاشق بشی

حس عاشق شدن تو خواب

امروز نزدیک ساعت 11 از خواب بیدار شدم آخه هروقت بیدار شدم میخوابیدم تا شاید دوباره بیاد تا شاید دوباره دستم را بگیره

از وقتی بیدار شدم خوابم را 3بار برای علی تعریف کردم. نمیدونم چرا البته میدونم چرا . دوست دارم یه چیزی را توش عوض کنم. یه چیزی که خیلی تلاش کردم ولی عوض نمیشه. و پناه میبرم به علی مشهدی خوابم و دستاش به لبخندش و حرفاش به نگاهش بهم به اون ساحلی که کنارش کنار هم نشستیم و عاشقش شدم

من وقتی از خواب هام می نویسم که احساساتم را متلاطم کنند.

من زیاد از خواب هایم نمی نویسم



تاريخ : شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

 

من معتقدم بوسه ها انواع مختلفی دارند

همین طور که مریم گفتن ها مختلف است

بوسه میتواند برای برطرف شدن نیاز خود فرد باشد

یا می تواند منشا جنسی داشته باشد و از میل جنسی نشات گرفته باشد

یا بوسه ای برای ستایش لبی زیبا باشد

یا می تواند برای ابراز علاقه نسبت به طرف مقابل باشد

شاید هم بوسه برای گول زدن یا فریب دادن خلق شود

یا بوسه ای از روی اجبار

یا از باب ریا

یا بوسه های همدردی و دلسوزی

بوسه ی برای آغاز یا برای پایان یا شاید سلام و خداحافظی

بازهم بوسه های دیگری وجود دارد

همه این بوسه ها با هم متفاوت است

و یکی از یباترین بوسه ها یا شاید زیباترینشان همان بوسه ی دیروزی بود که لبهای کوچک دخترک شیرینم گونه ام را خیس کرد و از باب زیبایی بوسه رغبت نداشتم ته مانده آن را ک همان خیسی گونه ام بود بزدایم.

انگار که اگر گونه ام از بوسه دخترک خیس باشد یادگاری از لب هایش است و به مثابه بوسه ای تمام نشدی

آری

دیروز کسی مرا بوسید ...

مریم گفتن ها بماند برای پستی دیگر...

 



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

بی ربط نوشت از رو اعصاب خوردی:

ای خدای لعنتی زودتر این خونه ما را جور کن بریم گم شیم توش کپه مرگمون را بزاریم دیگه

 ..................................................................................

بعضی وقتها یه فکری میکنی که شاید در لحظه اول فوق العاده بیاد، اما به مرور زمان...

یه چیزهایی برای آدم خیلی مهمه برای من آرشیو زندگیم مهمه

چیزهای مهم باید جاهای مهم قرار داده بشوند

من تو ماه رمضان سه بار افطاری دادم به فامیلا

دوتا دفتر خاطرات داشتم برام خیلی مهم بودند قسمتی بسیار متفاوت و بسیار عجیب از زندگی زنی متاهل به اسم مریم

مهم بودنش نه به خاطر اهمیت اون روزها یا با ارزش بودن اون خاطرات بودند بلکه به خاطر تجربه بود که اندوختم به خاطر یه دگرریسی بود در احساسم. وگرنه که اون روزها پشیزی برایم ارزش ندارند فقط احساس من بود و روندی که طی کردم تا به همین اکنون

در روزهای مهمانی طبق فکری که که قبلا به ذهنم رسیده بود دفترهام را در پلاستیک زباله گذاشتم

چون به تازگی خونده بودمشون دوباره و وسط خونه بود و دوست نداشتم کسی اتفاقی یا هرچیزی بلاخره یهو ببیندشون

چون مهمانی هام پشت هم بود وقت نداشتم برم جای خاصی بزارم دور از دید

مهمانی آخر اون ها را گذاشتم تو یه پلاستیک سبز رنگ

امشب داخل پلاستیک آبی رنگی دنبالشان میگشتم

گذاشته بودم در پلاستیک سبز ولی نمیدانم چرا فکر میکردم در پلاستیک آبی رنگ است

و پلاستیک سبز رنگ چند روزی میشد که به آشغال ها پیوسته بود......

فکر میکنم شاید حقش بود

شاید اون روزهای من فقط به درد پلاستیک زباله میخورد و اول و آخرش جاش همون جا بود

ولی روزها مهم نبودند احساس من بود که مهم بود

نمیدونم ... شایدم اون روزها احتیاج به بازیابی داشت مثل دفترهاشون

فقط خواستم یه تجربه دردناک را بگم... حواستون را به چیزهایی که براتون مهمه جمع کنید...



تاريخ : سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.