حرف بسیار دارم از کریستف

سپاس عمیق قلبی ام نثار دوست ارزشمندی که مرا با کریستف آشنا کردقلب

 

به بهانه ژان کریستف

اگر در رنج روح انسان تعالی پیدا کند، آن تعالی همیشگی خواهد بود و در تمام زندگی جاری خواهد شد . و به واسطه تعالی یک روح طوفانی به پا خواهد شد که سرتاسر کره زمین را می پیماید و تاثیر شگرف آن در همه مکان ها و زمان ها عیان می شود

چرا که روح آدمی ورای مکان و زمان سفر می کند

رنج های کریستف را میشود در همه جای دنیا در جان های آدمیان دید ولی همه کس سربلند از این کوهستان رنج و تنهایی بیرون نمی آیند که اگر این گونه شود روحشان الماس خوش تراشی شده است

کریستف در عین حالی که خودش بیان میکرد انسان با اعتقادی نیست اما در سرتاسر زندگی اش ایمان و اعتقاد جریان داشت و بدون ایمان کاری نمیکرد

کریستف تنها بود و همیشه انسان های متفاوت تنها هستند

کریستف غروری داشت که با محبت و مهربانی عجین شده بود . در ظاهر اول فقط غرور پیدا بود اما در پس محبت و احساسش تصمیم گیرنده راه او بود

در عین حالی که در حیطه دانش خود سخن میگفت اما افراد دیگر را نیز به واسطه دانش شان احترام میگذاشت

خانواده ژانن منو تحت تاثیر قرار دادند و من بعد از مدتها شاید بعد از سالها با خواندن کتابی اشکم دراومد

رومن رولان اوضاع این خانواده را پرسوز و گداز بیان نکرده بود فقط حقیقت را گفته بود. مثل خیلی از فیلم ها یا کتابها که به زور صحنه ها یا جملاتی دراماتیک ببیننده یا خواننده را وادار به اشک ریختن می کنند در حقیقت اشک او را درمی آوردند. اما رومن رولان هرگز در نوشته هایش نخواست اشک کسی دربیاید فقط خیلی ساده حقایقی ساده را قلم زد. همه چیز ملموس و قابل حس بود.

خانواده ای که پشت در پشت متمول بودند با فرزندانی نازپرورده. وقتی پدر متوجه میشود کاری از دستش ساخته نیست خود را گلوله میسپارد. و مادر در نهایت رنجوری تمام تلاشش را برای محکم نگهداشتن خانواده اش میکند.

و غرور این خانواده قابل ستایش است.

در نهایت خانم ژانن به عقیده من دق می کند. از فکر فرزندانش از اینکه شاید فکر میکند آنها دیگر در رفاه نخواهند بود و چه بر سرشان می آید. آری او دق می کند.

و آنتوانت دوست داشتنی دختر نازپرورده ی با نشاط و شور و شیطون. که در 18 سالگی پدر و مادرش را از دست می دهد و میشود یتیمِ یتیم و میشود سرپرست خانواده . سرپرست برادری که تنها کس او در دنیا است. و دختر 18 ساله ی نازپرورده ی پرشور و شر میشود به پختگی زنی 50 ساله . که چه بسا زنان 50 ساله هم نتوانند اینگونه تاب بیاورند. و تنها امیدش میشود برادر

برادری که 5سال از او کوچکتر است و میشود نان آور برای برادر . او باید قوی باشد باید محکم باشد تنهایی کار سختی بی پولی هیچ کدام نباید او را از پا بیندازد چرا

چون هدف دارد انگیزه دارد برای تحمل تمام  اینها

6 سال میگذرد برادر پاسخ زحمت های خواهر را با قبولی در دانشسرای عالی می دهد.

آنتوانت کارش را به نحو احسن تمام کرد

دیگر انگیزه ای ندارد

دیگر تنهاست

واقعا تنها

و تنها انسان را از پای درمی آورد...

 

این پست ادامه دارد....

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

اینکه نمینویسم دلیل خاصی نداره جز اینکه وقت ندارم

از چی بگم

از اینکه دارم برا دکترا میخونم ولی فهمیدم چون معدل کارشناسی ام زیر 14 است نمیتونم هیئت علمی بشم و اینو هنوز به علی نگفتم و سرد شدم برای خوندن

 

دو هفته پیش رفتیم بارش شهابی برساوشی با دخترک خواهر الی و خاله ملیحه

خیلی خوش گذشت

با اینکه آقای فلانی با زبون بازی و تعریف کردن حق منو نداد و من دیگه باهاش رصد نمیرم اما چون خیلی وقت بود رصد نرفته بودم بهم چسبید

 

دیگه اینکه روزشمار دخترکم زیاد شده باید تو یه پست ازش بنویسم

و هر روز روز جدیدی برای من و دخترک هست

راستی یادم رفت بگم

از طرف خانه نجوم دو ماهی هست که تو مرکز خدمات.... دارم به بچه های کارمنداشون نجوم درس میدم تا 3 جلسه دیگه دوره ام تموم میشه

خداکنه بازم بچه ها استقبال کنن



تاريخ : سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

خواب ها خیلی اوقات از سمبل های بیرونی و دنیای واقعی استفاده می کنند

چیزهایی که در ضمیر ناخودآگاه هر فردی ریشه میکنه و رو روحش تاثیر میذاره گاهی تو خوابها خودش را نشون میده

من دیشب خواب خوبی دیدم خواب خوبی

خواب دیدم با دایی ها و مامانم اینا رفتیم شمال رفتیم کنار ساحل. نکته جالب اینجاست که ساحل دریا شبیه ساحل دریا تو سریال عمرگل لاله یا همون تپراک خودمون بود

یه ساحل خروشان یه سکوی بر بلندی

یه نفر دیگه همراهمون بود که انگار دوست دایی ها بود یه مرد هم سن علی ولی کچل و به طور عجیبی شبیه علی مشهدی یا همون علی مسعودی از طنزپردارا

من نمیدونم چی شد عاشقش شدم

بعد میرفتم کنارش مینشستم دستش را میگرفتم تو دستم اونم میفهمید یه خبراییه میخندید بهم باهام چند کلمه ای حرف میزد انگشتاش را میکشید روی دستم و انگشتام من دست و بازوش را میبوسیدم

و جالب بود که اینا نامحسوس بود یعنی کسی از اطرافیان متوجه نمیشد ، اینکه دستم تو دستش بود پیدا بود ولی انگار برای کسی مهم نبود

جالبه که علی هم بود یعنی میدونستم شوهر دارم و علی سرکار بود قرار بود بعد از شیفتش راه بیفته بیاد شمال پیش ما بعد پیش خودم میگفتم چرا هیچ وقت علی این جوری دست منو تو دستش نگرفته چرا این جوری منو نوازش نکرده

ولی یه حسی بود اون مرد، دستم تو دستش، خیلی خیلی خیلی ...

نمیدونم یه جوری خوب بود

تا حالا شده تو خواب عاشق بشی

حس عاشق شدن تو خواب

امروز نزدیک ساعت 11 از خواب بیدار شدم آخه هروقت بیدار شدم میخوابیدم تا شاید دوباره بیاد تا شاید دوباره دستم را بگیره

از وقتی بیدار شدم خوابم را 3بار برای علی تعریف کردم. نمیدونم چرا البته میدونم چرا . دوست دارم یه چیزی را توش عوض کنم. یه چیزی که خیلی تلاش کردم ولی عوض نمیشه. و پناه میبرم به علی مشهدی خوابم و دستاش به لبخندش و حرفاش به نگاهش بهم به اون ساحلی که کنارش کنار هم نشستیم و عاشقش شدم

من وقتی از خواب هام می نویسم که احساساتم را متلاطم کنند.

من زیاد از خواب هایم نمی نویسم



تاريخ : شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

 

من معتقدم بوسه ها انواع مختلفی دارند

همین طور که مریم گفتن ها مختلف است

بوسه میتواند برای برطرف شدن نیاز خود فرد باشد

یا می تواند منشا جنسی داشته باشد و از میل جنسی نشات گرفته باشد

یا بوسه ای برای ستایش لبی زیبا باشد

یا می تواند برای ابراز علاقه نسبت به طرف مقابل باشد

شاید هم بوسه برای گول زدن یا فریب دادن خلق شود

یا بوسه ای از روی اجبار

یا از باب ریا

یا بوسه های همدردی و دلسوزی

بوسه ی برای آغاز یا برای پایان یا شاید سلام و خداحافظی

بازهم بوسه های دیگری وجود دارد

همه این بوسه ها با هم متفاوت است

و یکی از یباترین بوسه ها یا شاید زیباترینشان همان بوسه ی دیروزی بود که لبهای کوچک دخترک شیرینم گونه ام را خیس کرد و از باب زیبایی بوسه رغبت نداشتم ته مانده آن را ک همان خیسی گونه ام بود بزدایم.

انگار که اگر گونه ام از بوسه دخترک خیس باشد یادگاری از لب هایش است و به مثابه بوسه ای تمام نشدی

آری

دیروز کسی مرا بوسید ...

مریم گفتن ها بماند برای پستی دیگر...

 



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

بی ربط نوشت از رو اعصاب خوردی:

ای خدای لعنتی زودتر این خونه ما را جور کن بریم گم شیم توش کپه مرگمون را بزاریم دیگه

 ..................................................................................

بعضی وقتها یه فکری میکنی که شاید در لحظه اول فوق العاده بیاد، اما به مرور زمان...

یه چیزهایی برای آدم خیلی مهمه برای من آرشیو زندگیم مهمه

چیزهای مهم باید جاهای مهم قرار داده بشوند

من تو ماه رمضان سه بار افطاری دادم به فامیلا

دوتا دفتر خاطرات داشتم برام خیلی مهم بودند قسمتی بسیار متفاوت و بسیار عجیب از زندگی زنی متاهل به اسم مریم

مهم بودنش نه به خاطر اهمیت اون روزها یا با ارزش بودن اون خاطرات بودند بلکه به خاطر تجربه بود که اندوختم به خاطر یه دگرریسی بود در احساسم. وگرنه که اون روزها پشیزی برایم ارزش ندارند فقط احساس من بود و روندی که طی کردم تا به همین اکنون

در روزهای مهمانی طبق فکری که که قبلا به ذهنم رسیده بود دفترهام را در پلاستیک زباله گذاشتم

چون به تازگی خونده بودمشون دوباره و وسط خونه بود و دوست نداشتم کسی اتفاقی یا هرچیزی بلاخره یهو ببیندشون

چون مهمانی هام پشت هم بود وقت نداشتم برم جای خاصی بزارم دور از دید

مهمانی آخر اون ها را گذاشتم تو یه پلاستیک سبز رنگ

امشب داخل پلاستیک آبی رنگی دنبالشان میگشتم

گذاشته بودم در پلاستیک سبز ولی نمیدانم چرا فکر میکردم در پلاستیک آبی رنگ است

و پلاستیک سبز رنگ چند روزی میشد که به آشغال ها پیوسته بود......

فکر میکنم شاید حقش بود

شاید اون روزهای من فقط به درد پلاستیک زباله میخورد و اول و آخرش جاش همون جا بود

ولی روزها مهم نبودند احساس من بود که مهم بود

نمیدونم ... شایدم اون روزها احتیاج به بازیابی داشت مثل دفترهاشون

فقط خواستم یه تجربه دردناک را بگم... حواستون را به چیزهایی که براتون مهمه جمع کنید...



تاريخ : سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

چی میشه که آدم دلش میخواد بنویسه

چی میشه آدم دلش تنگ میشه

هیچی ولش کن

همون چی میشه آدم دلش میخواد بنویسه

خب یا یه موضوع مهمی پیش اومده یا یه چیزی مهم نیست اما فکرت را درگیر کرده

عاقا یکی به من بگه چرا مردم خیلی دوست دارن تو زندگی همدیگه دخالت کنن

چرا برای همدیگه تکلیف تعیین میکنن

چرا میگن چی خوبه چی بده

چرا راه تعیین میکنن

عاقا من از این دخالتا حالم بد میشه خیلی بد میشه

دوست دارم از این جامعه فرار کنم

برم جایی که کسی انقدر بهم کار نداشته باشه

اول خودم بودم

حالا دخترک هم اضافه شده

یه پارک یک ساعته رفتیم دیشب

دخترکوچولو پای نشستن نداره همش میخواد راه بره اون میرفت من پشت سرش

عاقا تو این یکساعتی که پارک بودیم تقریبا ده دقیقه یکبار این مردم به خودشون اجازه میدادن برای من تعیین تکلیف کنند

خانم بچه ات نیفته تو حوض بیارش عقب

خانم بچت نره تو خیابون بیارش عقب خودتم بیا عقب

خانم هوا سرده شلوار پای بچت کن

خانم بچه ات میخوره زمین اینجا رو سنگا بغلش کن

خانم بچه ات را بزار تو چمنا راه بره

خانم وای بچه ات نیفته

وای نره تو خیابون بدوبدو

بابا به شما چه ربطی داره

به خدا خسته شدم از این مردم

واقعا یه سوال همه شهرا همین جوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه جای دنیا همین جوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا من 28 سالمه و بچه ام ماه هاست که راه میره

و من معتقدم اگر بخوره زمین اصلاااااااااااااااااااااااااا اشکالی نداره

و حتی دستشم نمیگیرم بلند بشه و خودش بلند میشه مگر اینکه به طور بدی زمین خورده باشه

من معتقدم وقتی دستش را محکم بغلش گردم نمیتونه خودشو را پرت کنه وسط خیابون

وقتی محکم بغلش کردم نمیتونه بیفته تو حوض

بابا ترخدا بس کنید

من اصلا یادم نمیاد از این توصیه ها به کسی کرده باشم و خوشبختانه علی هم همین طوره

وقتی اعصابم خورد میشه میگم خب منم از این به بعد شروع میکنم همش از بقیه ایراد میگیرم و برای میگم چی درسته چی غلطه دلم خنک بشه

ولی باز به خودم میگم پس منم میشم مثل بقیه من باید فرق داشته باشم

یعنی درمورد همه چیز اظهار نظر میکنند از فرق سر تا نوک پا

و همین طور خودما نه فقط دخترک

لباس پوشیدن خوراکی ها خوردن و..........

چه خوبه همه کسایی که این پست را دارن میخونن یه کمپین غیر رسمی راه بندازیم برای دخالت نکردن در زندگی افراد

بیاید ترخدا انقدر کار نداشته باشیم فلانی چی پوشیده چی میخوره چه جور راه میره کجاها میره کفشش چه جوره

خیلی مرد باشیم خودمون را درست کنیم

من خسته شدم

بابا من نخوام مردم نظر بدن کی را باید ببینم هان هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

ماه رمضان اومد

آروم و بی سروصدا

یه اتفاقی افتاد خیلی یهو جاخوردم مربوط به سفر اصفهان

وقتی برگشتیم دیدم پاکتم نیست

گفتم حتما قسمت بوده

یهو پیدا کردم

 

دخترک پر حرف شده

باید ازش بنویسم



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

چند وقت پیش وقتی از دست مادرشوشو و خواهرشوشوها خسته شده بودم از دخالتاشون در مورد لباس غذای دخترک و ....

خداکنه خودشون بچه دار بشن من ببینم خودشون چه کار میکنند

هم اینکه منم تلافی کنم همش دخالت کنم تو کارای بچشون

جمعه فهمیدیم که خواهرشوشو آخری بعلهههههه

بعدم امروز که رفتیم خونشون با سوالات کاملا نامحسوس خواستیم بدانیم کی آرههههه

مثلا گفتم عزیزم تو سه ماه اول بارداری فقط همون فولیک اسید را مصرف کن که از سه ماه قبل مصرفش را شروع کردی

یهو گفت نه من اصلا مصرف نکردم آخه ناخواسته بود تازه میخواستیم مصرف را شروع کنم و بریم آزمایشات قبل بارداری را بدیم. که این ماه با تاخیر فکر کردم به خاطر فعالیت هام بوده تا شب تولد حضرت علی جواب آزمایش را گرفتم و به مادرشوهرم اینا گفتیم

و فهمیدم که بعلههههه و بنده روز جمعه فهمیدم خانوم بارداره یعنی دو روز بعد

خود منم یک هفته که خودم میدونستم و دو هفته بعد به مادرشوهرم اینا گفتم

پس من جلو ترم

تازه اسم بچه اش هم لو داد گفت یا ... یا ...

من که اسم دخترک را چند روز مونده به زایمان گفتم بهشون

آخ جوووووووووووون یه خرده منم کیف کنم خب مگه چیه



تاريخ : جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.