با دکتر حرفیدیم

بهم میگه خودت را بشناس

میگه در طول تاریخ همیشه و همه جا اومدن عشق را تقدیس کردن و یه چیز ماورائی و خیلی عجیب و خوب برشمردند. حتی تو کارتون ها اخرش همو میبوسن و میگه به خوبی و خوشی تا سالیان سال زندگی میکنند. اما دیگه بقیه اش را نمیگن. اما عشق الان ثابت شده ک یه سری تغیراته ک در مغز رخ میده

و مغز ادمها باهم متفاوته و تو از اون دسته از ادمهایی هستی ک میتونی چندین و چندبار عشق را تجربه کنی با شدت های متفاوت و تند زدن قلب دلشوره داشتن اضطراب و حس کردن اون طرف تعارف نداریم ک همینه (یعنی اسمش عشقه). حالا تو هر اسمی دوست داری روش بزار

ولی تو (یه سری اصطلاحات پزشکی نورون سیناپس و ....) در زمان های مختلف به طور بالقوه قابلیت عاشق شدن داری. و این چیز عجیبی نیست. و نگرانش نشو. فقط خودت را بشناس تا بتونی احساساتت را مدیریت کنی. و این قضیه باینری یعنی صفر و یک نیست میتونه شدت و مدتش فرق کنه. اما اینجور مواقع همون عشق اول بیشترین زمان و شدت را داره و ب مرور طولش و شدتش نسبت ب افراد دیگه کمتر میشه

وقتی فکر میکنم میبینم راست میگه من همیشه در طول زندگی عاشق بودم. 

وقتی ادم خودش را بشناسه خیلی ارامش میگیره.

نقطه فعلا سر خط



تاريخ : چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

یه جوریم ک جور بدیه

دوست دارم بشینم گریه کنم

یه خرده خسته ام

یا دخترک اذیت میکنه

یا علی اذیت میکنه

یا دنیا اذیت میکنه دنیا دنیای نکبت

یا کانون اذیت میکنه

این روزا میرم کانون و میام میرم میام میرم میام میرم میام میرم میام میرم میام

این روزها دلم وبلاگ میخواد

دلم حرف زدن میخواست

کسی نبود باهاش حرف بزنم با دکتر حرف زدم دکتر میگه دچار تفکرات وسواسی شدی . قراره فردا باهاش تلفنی حرف بزنم تا بهم تمرین بده

دلم میخواد فقط بشینم عکسای گلن مگی و دریل را نگاه کنم چون منو رها میکنه و پرتم میکنه تو یه جهان دیگه ک من همینو میخوام

دلم میخواد شعر بخونم

دلم ارامش میخواد دلم میخواد توش رخت نشورن

تو دلم دارن رخت میشورن...



تاريخ : دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

حرف حسابمان این است که

دل بی صاحابمان نوشتن می خواهد و بس

امروز امتحان آزمایشگاه بود

از دانشگاه اومدم بیرون یه ‍ماشین گرفتم

وقتی سوارشدم راننده شروع کرد به حرف زدن که خانوم شما دانشجویی

- نه خیر تدریس میکنم

- ا ا  استاد هستید

- بله

- میتونم بپرسم چه درسی

- فیزیک

- به بچه ها نمره بدید قدیما ما خیلی درس میخوندیم ولی استادا بهمون نمره نمیدادن ما هم هیچی نمیگفتیم ولی حالا بچه ها درس نمیخونن به زور هم از استادا نمره میگیرن

- میخندم

- میشه فامیلی شما را بپرسم

- و...

- از نظر پرداخت حقوق چطوره دکترا و ارشد چه جوره

- دکترا میتونن هیپت علمی بشن ارشد حق التدریسه این دانشگاه هم بعد از یک سال تسویه میکنه

- واقعا

- لبخند میزنم

- ببخشید همین بغل نگه دارید پیاده میشم

- ببخشید میتونم یه سوال بپرسم

- بفرمایید

- شما مجردید

- لبخندی ملیح میزنم میگم نه خیر

اونم میخنده دستش را به علامت خداحافظی تکون میده

داشتم فکر میکردم مثلا اینجوری میشد

- خانم شما مجردید؟

- بله

- ببخشید من از وقار و متانت و نجابت شما خیلی خوشم اومده میشه شماره بدید با خانواده خدمتتون برسیم

- یادداشت بفرمایید ....

خخخخخخخخخخخخخخ

یعنی کاملا مشخص بود که دنبال این میگرده که یه زنی بگیره که باهاش کلاس بزاره و حقوق بگیر باشه



تاريخ : یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

تولد 87 سالگی پدربزرگم بود

رفتیم خونشون 

خونه پر بچه و نوه

دخترا مسابقه دنس گذاشتیم قرار شد اقا نمره بده

اقا میگفت همه باهم نرقصید نمیتونم نظر بدم

و یکی یکی رقصیدیم

و نمره داد و دست زد و بوسید 

من اخر شدم یعنی حتی نمره هم بهم تعلق نگرفت

وقتی از کنارم رد میشد اخم کرد گفت اخه این چه جور رقصیدنه برو رقص یاد بگیر و یه نیش دراورد

همه فهمیدن همه از خنده ولو شدیم

اقا خیلی بانمکه من دوسش دارم

پی نوشت اینکه فکر نکنید من بد میرقصم فقط فهمیدیم که پدربزرگ بن ه به غیر از رقص ب ظرافت های بدنی هم توجه میکرده و ظاهرا من مورد پسندش نبودم خخخخخخحخخ😂😂😂😂😂😂😆😆😆😀😀😀

اقا کلی نوه داره شاید 25 تا 30

اگر ما پیر بشیم چندتا نوه برامون میرقصن؟؟؟؟؟😐😐😐😐

چه بد دوره ای بشیم ما....



تاريخ : شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

من فکر میکم خیلی زشته که جلوی من میگه گروه تورهای یکی دو روزه بچه ها شبا لاو تو لاو میرن زیر لحاف فقط سراشون بیرونه معلومه دارن چکار میکنن

بعدش قاه قاه میخنده

من سرم را میندازم زیر دستم را حایل چشمام میکنم اصلا نگاهم بهش نیفته

ولی سنگینی نگاهش را به عنوان اینکه من یکی از دومخاطبش هستم روی خودم حس میکنم

توی بحث شرکت نمیکنم به جز یه جمله ای ک میگم همه گروه ها اینطوری نیستن

اونم میخنده میگه چرا همه همین جورن و از جاش بلند میشه همون طور ک میخنده صندلیش را تغییر میده دوباره میشینه و از اینکه با گوشیش همه عکس انداختند تا برای هرکسی بفرسته و همچنین سلفی هاش با دخترها میگه و تاکید میکنه فقط دو سه تا

و بحث را ادامه میده و من دوباره سربه زیر میشم

دارم ب این فکر میکنم ک واقعا تو روابط کاری جایی برای این حرفا وجود داره

حتی اگه وجود داشته باشه بازم نباید انقدر باز و راحت درموردش بحث بشه...

نقطه سرخط نیست

تازه اغاز داستان است...



تاريخ : جمعه ٢٦ آذر ۱۳٩٥ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

 

دخترکمان هر روز و هر روز بزرگتر و فهیم تر میشود

هر روزش با روز قبل متفاوت است

هر روز پیشرفت خاصی دارد در زمینه های مختلف

و من عاشق یاد گرفتن ها و تجارب جدیدش هستم

این تغییرات را به وضوح میفهمم

انسان در 10 یا 20 سالگی 30 یا 40 سالگی این چنین تغییر نمیکند که در 2 سالگی

و خیلی میفهمد و دخترکمان حسود هم هست نسبت به تمام اطرافیانش که آن ها را دوست دارد

خب بریم سراغ روزشماری که خیلی وقت است نوشته نشده:

این کلمات را می گوید:

مامان  بابا  مریم (میم) الهه(الا)  زهرا(زها) مهدی(مدی) هادی علی(عیی)   آقا(آ) آب نون کشک(کش) ماست(ماس)  خداحافط(خدا) شب بخیر(شب)  سلام(س) خوبی (خبی)   کفش(کش) درآوردن(درآ)  بیا  برو(بلو)  بدو  بده  بده (یعنی کار بد) بالا دست(دس)  پا  دل  گوش   چشم(چش)    دندان(دندو)  شامپو(شاپو)  کارتون (کاتن)  صابون(صابو) عاشقتم(عاشتم) دوست دارم(دودا) از دست تو(ادستو) آی لاو یو(آلایو) بغل (بگل)   توپ  سیب موز  حمام(امام)  خیار(ایار)  پی پی  لالا  بادوم(بادو)  گردو(اردو)   نخودچی(نوچی)  نودل   گاز  می می  نی نی  قام قام  بیب بیب  ماساژ(ماسا)  پارک(پاک)  تاب  سرسره(سرسر) موبایل(مولا)  عمو  عمه  خاله  مامان جون(ماماجون) آقاجون (آجون) صبا  مادر جوجو  گل  چاقو(چاوو)  قیچی(قچی)  لاک  به به (به قاووت میگه) یخچال(یچال)  بسکوییت(بیسو) های های(به اینکه بابام براش آواز بخونه میگه) تخت(تخ) سلامتی(در پاسخ به چه خبر میگه ساتی)  کتاب(کیتاب)  روشن(شن)  ترن آن(گاهی به جای روشن کدن میگه)  تاب تاب عباسی  قاشق(گاشگ)   قشنگه (گشن) خوشگله(خوشل)  ماهی(مایی)  لواشک(لشک)   ماشین (ماشی)  نقاشی(ناشی)  پاشو  وایسو(واسو)  مشدی دوغی سناری(مشی دویی انایی)  افتاد(اتاد)  مویز(مجیز)  اجازه(اجا)  ببخشید(بشید)  زنگ زدم(وقتی با موبایل به جایی زنگ میزنه میگه زز) پتو  قورقوری(گوگوری)  لاکی  مسواک(مس)  آش پلو  سیب زمینی(سی ز)  لیمو(لی)  نارنگی(ناگی)   پویا(میگیم شبکه ی میگه پویا)  ممنون(ننون) مرسی(مسی)   بازم  امیدرضا(اووضا)  محمد جواد(موجا)   پارسا(پاسا)  کیمیا(کیا)  سارا(سایا) جوراب (جو)  لب تاب (لپا)  باز(با) مو   گوشواره(گوش) النگو(اگو)  انگشتر( اشتر)   بشین (بیشین)    مورچه (موچه)  میومیو(یعنی گربه) خوردم(خودم)   کنترل( کتر)  پنیر(منیر)  پسته(پسه) کباب

130 کلمه 

کلمه های زیادی را میتونه بگه من فقط کلمانی را نوشتم که همراه با درک میگه مثلا حتی اسامی را میدونه مثلا کی پارسا است و این ها کلماتی هستند که با علم و آگاهی ازشون استفاده میکنه میدونه کی بگه ممنون و مرسی بهش بگم تخت میدونه منظورم چیه یا خوراکی ها را کاملا میشناسه اونایی که نوشتم

روزشمار هم الان دیدم که خانوم کل تقویمم را پاک کرده

افسوس

فقط هیمن یکی موندهه 13 نوامبر 2016 اگر من یکی یکی اعداد را بگم دنبال من میشماره یعنی بگم یک اون میگه دو و تا ده میره

افسوس که یادمم نیست اصلا روز شمارها چی بودن فکر کنم ببینم چی یادم میاد

یک ماهی میشه میگم اسمت چیه میگه ستا  میگم فامیلیت چیه حسایی

دستمال میگیره دستش تو دستمال فین میکنه اینو خاله اش یادش داده

وقتی فینش میاد میگه مامان اومد اومد دس دس یعنی دستمال بیارم فینش را بگیرم بعد خودش باید بگیره

از روی دسته مبل ها بالا میره

وسیله هر فردی را کاملا میشناسه مثلا لباس های من یا علی اگر وسط باشه هرکدوم را به مال خودمون میده میگه بیا بیا

دقیقا کرم ها و پماد یا لسیون که من به بدنم شکمم یا پاهام میزنم همونا را به همون قسمت خودش میزنه  تازه به منم میزنه

لوازم آرایشی را میدونه کدوم مال کجاست به همون جا میماله  مثلا سورمه و خط چشم را به چشماش میکشه

ادای کلیپ های زبان را درمیاره

اگر یه لباس خوشگل بپوشم بهم دست میکشه میگه ماما خوشل خوشل (سه هفته پیش) و خودش هم همین طور

وقتی دارم اتاق را تمیز میکنم تو سالن خرابکاری میکنه و بهم میریزه وقتی سالن میره تو اتاق خرابکاری

پی پی که میکنه دست میزاره پشتش میگه ماما پی پی

عاشق کلیپ های انگلیسیه

روی مهر سرش را میزاره که داره الا میکنه(از اولین بارش عکس دارم)

موبایل را میده میگه نانای یعنی آهنگ بزاریم برقصه

کنترل را میده میگه اچ جی یعنی کارتون انگلیسی بزارم

تا یکسال و 8 ماه و 20 روزگی دخترکمان



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

می خواستم از محرم بنویسم .... نشد

میخواستم از تولدم بنویسم .... حسش نبود

اما میخواهم بنویسم عاشق مختار هستم و با وجود درس و .... با علی هر شب به تماشایش مینوشینیم و کیف میبریم

و باید بنویسم که فصل هفتم the walking dead آمد و من بسیار هیجان زده ی دیدنش بودم و با علی دیدم

و دریل من هنوز جسوانه مبارزه می کند و شجاعت و مهربانی می پاشد

و حس خفه کردن نیگان آشغال کثافت عوضی روح و قلبم را درگیر کرده است

و میخواستم بنویسم که دیروز روزتولدم بود و دوست عزیزم فراموش کرد مثل هر سال برای من فال حافظ بگیرد و به ایمیلم بفرستد

و با خانواده خوبم و دخترک ناقلا به کافی شاپ رفتیم و یه چیز خوشمزه خوردم

اما دلم گرفت از نبودن علی

دلم خیلی گرفت

در این جامعه از هم گسیخته خوشحالم که خانواده خوبی در کنارم دارم

کسانی که مرا دوست دارند و من نیز ایشان را...



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

خدایا چنان مرا به آرزوهایمان میرسانی که مبهوتت می شوم

این ترم هم یک واحد ناقابل در دانشگاه برای تدریس به من سپرده شد

1 واحد کم است ولی برای من پیشرفت بزرگی محسوب می شود.

برای دکترا می خوانم و ننوشتم همین دلیل را دارد

و اگر امسال قبول نشوم احتمالا دیگر نخوانم...

سرمان پر است از آرزوهای بزرگ که خدایا میدانم قرار است آن ها را به من برسانی

-------------------------------------------------------------------

دخترکمان روز به روز بزرگتر می شود

چنان تقلید میکند که گفتنی نیست

باید دید

ریز ترین کارها و کوچکترین جزییات را به خاطر می سپرد و چند روز بعد در کمال ناباوری من همان کار را پیش چشمان خودم انجام میدهد

لاک میزند

آرایش میکند

رژ می زند و سورمه میکشد

عاشق سایه است

و دقیقا می داند هر وسیله ای مخصوص چه کاریست

بعد از آرایش به خاطر اینکه کسی شماتتش نکند میگوید

خوشله خوشله  گشن گشن

(خوشگله قشنگه)

خاله اش را هم آرایش می کندگاه بگاه

عاشق لباس های نو و گل دار و طرح دار است

من هم لباس نویی می پوشم توجه میکند و میگوید خوشل خوشل

برای کسی که نازش را می خرد ناز میکند

دیروز بود که در عکسی دسته جمعی صبا را شناخت و صبا صبا میکرد و به او اشاره می کرد

حرف زیاد می زند

من معمولا نمیفهمم چه میگوید ولی میدانم حرف می زند حرف هایی واقعی

لغات زیادی را می گوید و روزشمارش را باید بنویسم

به تقلید از من به شکمش کرم میزند

به پاهایش لوسیون می زند

و کرم مرطوب کننده به دست هایش

و جالب است که میداند هر کدام برای کدام قسمت بدن است.

دخترکم دارد بزرگ می شود...



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

به همان اندازه ای که دنبال کننده کریستف شدم سرنوشت خانواده ژانن برام اهمیت داشت

و شاید به همان اندازه ای که عاشق کریستف شدم عاشق آقای ژانن خانم ژانن آنتوانت و الیویه

البته که عاشق کریستف نشدم

تمام زندگی این خانواده ملموس و واقعی در پیش چشمانم جریان پیدا کرد سبقه خانوادگی آقای ژانن خودکشی او

که برایم قابل باور بود و هر لحشه این انتظار را داشتم

آقای ژانن را درک کردم و خودکشی اش را هم درک کردم چیز عجیبی نبود برایم و نگفتم وای آخر چرا

و نبود تکیه گاه که خانم ژانن را از پای آورد و تنهایی و تغییر مسیر زندگی به طور کامل خانم ژانن دق کرد

و آنتوانت که گفتم از او پیشتر زنی که اگر روزی با کریستف قصه ی ما ازدواج می کرد هردو بر اوج خوشبختی قدم می زدند

زنی بورژوا ولی مردمی و عامی یک دختر خاص با همه آرزوها و امیال یک دختر جوان و همه دلخوشی های یک جوان

دختر جوانی که به عقیده من زود پیر می شود خیلی زود پیر میشود

و زندگی اش کات میخورد. در چند روز به طور ناگهانی فیلم زندگی آنتوانت قصه ی ما و روزهای جوانی اش انگار از جایی به بعد بریده میشود و وصل میشود به دوران پیری یا شاید اگر اغراق نکنیم میانسالی. با همان تفکرات با همان پختگی یک زن میانسال

در سخن نمیگنجد از او صحبت کردن

و الیویه بازمانده خانواده ژانن پس رنجور و ضعیف و همیشه بیمار و مهربان. رویاپرداز اما از نظر من منظقی تر از کریستف. و تنها

اصلا نکته مشترک آدمهای قصه تنهایی است...

یک ازدواج ناکام...

الیویه و او که نماش را به خاطر ندارم حتما زوج خوبی میشدند اگر هردو کمی متفاوت تر رفتار میکردند و اگر تلاش میکردند برای ساختن نه برای ویران کردند و اگر گوشی میشدند برای شنیدن سخنان هم اگر در دنیا در تمایلات دنیوی در مادیات انقدر غرق نمی شدند حتما زندگی آنها و الیویه سرانجام بهتری داشت

مثل اکثر زوج های جامعه ی ما که زندگی شان به قهقرا می رود

الیویه از زندگی با بهترین دوستش دل کند و زندگی زناشویی او نیز نابود شد

آیا واقعا زنده است؟؟؟

نه الیویه مرد الیویه خیلی قبل تر از اینکه بمیرد مرده بود

برای زنده ماند نیاز به انگیزه است نیاز به یک موتور که روشن کنی و به جلو بروی

و امانوئل آن پسرک قوزی شاید در داستان ما مشابه بود با الیویه ی نوجوان و البته زیباتر از امانوئل

امانوئل شده بود بهانه ای برای گوش دادن برای حرف زدن برای روشن شدن موتور زندگی

و نجات زندگی امانوئل شد هدف برای الیویه ی بی هدف

و وقتی انسانی که بدون هدف است هدفی پیدا میکند تا سرحد جان به سوی هدفش میرود

و الیویه نیز چنین کرد که از او همین انتظار نیز می رفت

و وای حال کریستف

وای

وای

طفلک دل کریستف

کریستف تنهاتر از همیشه بدون دوست بدون یار

سرگشته و پریشان آشفته و مجنون

و داغونِ داغون

سر میگذارد به بیابان و حق با اوست

دیگر چیزی نمیفهمد گرسنگی تشنگی خستگی .... معنایی ندارند فقط برود ... فقط میخواهد آنقدر برود که این رنج تمام شود

آری کریستف بود که الیویه را اول ماه می با خود همراه کرد

شاید به راستی او مسبب کشته شدنش شد.

از رنج کریستف در این روزهایی که به آن رسیدم چیزی نمیتوانم بیان کنم.

کریستف میخواهد دنیا را تمام کند تا شاید رنجش تمام شود. ولی دنیا تمام شدنی نیست و زمان منتظر کسی نمی ایستد...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.