آسمان. بیابان.   غرید....

باران بارید ...



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

وقتی میدوه میاد بغلم میکنه آروم دم گوشم زمزمه میکنه

دوس دایم عزیزم

 

میره عقب دوباره میاد بغلم میکنه آروم دم گوشم زمزمه میکنه عاشتم

 

دوست دارم زمان متوقف بشه

دوست دارم زمان و فضا استوپ کنند برای همیشه



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٥:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

به همه چیز چنگ میزنم تا فرار کنم از همه چیزهایی که باید باشه و نیست همه چیزهایی که نباید باشه و هست

تا فراموش کنم دنیا را

عکس میندازم میخندم تا بگم این منم شاد و خوش و خرم تا خودم فکر کنم خوبم حالم خوبه

بهونه جور میکنم برای خودم تا مشغول باشم تا فکر نکنم

اصلا میدونی چرا فیلم میبینم چرا من the walking dead  میبینم چرا فرار از زندان را عاشق میشم.

چون منو از زندگی واقعی جدا میکنن و عاشقانه هم نیستند

ولی حقیقت اینکه که دلم یه بغل دریل میخواد

یه دریل که یه خرده تو بغلش با آرامش بخوابم و فراموش کنم همه مشکلات همه دغدغه ها و همه ی دنیا را

کسی که دلم گرم باشه به پشت و پناه بودنش دریلی که خیالم راحت باشه که همیشه میشه روش حساب کرد

دریلی که همون سریوس نوجوانی منه و حالا رشد کرده و دریل شده

آخ که اگه پیداش کردید به من خبر بدید

دلم یه خرده خیال راحت یه خرده خنده از ته دل میخواد

دلم دلخوش کنک میخواد



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

علی رفته بود پیاده روی با دوستش

برگشت

برنج کمی سوخته بود بوش خونه را پر کرده بود. علی گفت غذا سوخته گفتم یه کم

نماز میخوندم . نمازم تموم شد. یاد یه چیز خنده دار افتادم

گفتم:علی دخترک جیش کرده بود تو شلوارش رفتم تو دستشویی بشورمش. از دستشویی ک اومدیم بیرون دیدم بوی سوختگی میاد تو دلم گفتم بیچاره کدوم همسایه غذای ظهرش سوخته بنده خدا الان سر ظهر

علی همینطور گوش میداد و من با خنده تعریف میکردم

ادامه دادم: صدای درب بالا اومد گفتم آها بنده خدا مامانم غذاش سوخته قابلمه را بیرون گذاشته ک بوش بره. ولی همین طور ک زمان میگذشت بو بیشتر میشد تو دلم تعجب کردم چرا هرچی میگذره بو بیشتر میشه نکنه غذای خودمه ک داره میسوزه

ب اینجاش ک رسیدم یه کوچولو زدم زیر خنده

علی : تو همیشه همینجوری همه کارات همینه اصلا فکر نداری

با ناراحتی و دعوا ادامه داد: هیچی برات مهم نیست غذا را گذاشتی رو گاز رفتی پی کارات تا کی ادامه میدی برنج سوخت جهنم ولی همش بیخیالی اصلا فکر نمیکنی 

به نظرم داستان خنده داری بود ولی لبخندم ماسید رو لبام

حالا سعی میکنم زبان بخونم و ب خودم نهیب میزنم آروم آروم باش آروم باش آروم باش آروم باش ...



تاريخ : شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

امسال هم علی نبود

ولی دوست داشت من پیشش باشم

و پیشنهاد داد باهم بریم کارخونه

ما هم طی یک اقدام عشقولانه قبول کردیم

این شد که از عصر روز 12 رفتیم تا عصر روز 13 کارخونه بودیم . دخترک کلی تو حیاط بزرگش بازی کرد. نهار هم علی جوجه درست کرد

منم همش مشغول تمیز کاری بودم

انقدر اتاقشون کثیف بود ک شیفت بعد علی بهش زنگ زد گفت من فکر کردم کارخونه را اشتب اومدم از خانمت تشکر کن

حالا بهتر میفهممش

حالا بهتر میفهمم شرایط کاریش چه قدر سخته

و اصرارش بر قبول شدن دکترا بر خوندن زبان من چرا هست

چون اونجا را دوست نداره و کار اونجا براش خیلی سخته

دیگه خسته شده از حرف زدن

دیگه بیخیال شده

ولی سخته

اینو میفهمم



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦ | ٤:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

امروز صبح با دکتر حرف زدم

گفتم تمرین را انجام میدم اما اگر انجام ندم روز بعد برمیگرده

گفت تمرین را بکنم روزی دوبار

مثل دارو چون با قطع دارو که بیماری نباید دوباره برگرده

دکتر میگه خودت را قبول کن اگر افراد زیادی یه کار خاصی را انجام میدن دلیل بر درست بودن اون کار یا ایده نیست

و مشکل از جایی شروع میشه ک میخوایم دیگران را ایده هاشون را عوض کنیم و اونها را کنترل کنیم 

و این درمورد خودمون هم صدق میکنه

یعنی مثلا من میبینم نظرم با بقیه فرق داره و همش سعی میکنم خودمو تغیر بدم و این ایجاد اضطراب میکنه و نگرانی

درحالیکه باید خودمو قبول داشته باشم

و دیگران را همون جور که هستند

میگه این خیلی خوبه ک من دید مثبت دارم و ب همه ادمها خوب نگاه میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه

دکتر میگفت طبق نظریه یونگ در همه ادمها دو وجه وجود داره ک یکیش در ناخوداگاه سرکوب شده است.

مثلا خانمی ک مرد ستیزه در ظاهر در ناخوداگاه تمایلش ب مردان سرکوب شده

و اتفاقا این ادمها بیشتر در معرض مشکلات و بحران هستند

همینایی هستند ک اگر مردی بیاد جلو و تاحدی نزدیک بشه سریع عاشقش میشن

همون قضیه دو روی سکه است. یا اون روی منو ندیدی

میگه ادم باید احساساتش را بروز بده مثلا یه بچه وقتی عصبانی میشه مامانش مدام سعی میکنه ک بچه عصبانیت را نشون نده و دعواش میکنه

اما گاهی هم باید بهش حق داد ک احساسات را نشون بده

عصبانیت را نشون بده حالا زمان ک گذشت اروم شدی

حالا دلیلش را بررسی کنیم

خلاصه خوبه که باهاش میحرفم



تاريخ : دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

کاش یه میوه اختراع میشد ک رنگش بین گوجه و هویج بود

در حال حاضر در خدمتتون هستم. یک دانه مریم با موهایی شبیه انشرلی با موهای قرمز مایل به نارنجی و کمی زرد

 

بله

اینم از این



تاريخ : شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

مریم بانو

از کی تا حالا من خبر ندارم انقدر بد شدی

از کی بد شدی ک من نفهمیدم ک غافل بودم ازت

از کی انقدر بد شدی ک غصه ی اطرافیان کسی ک دوستش داری برات مهم نیست...

مریم خودت را اصلاح کن  تو بانوی من نیستی

......  

بعدا نوشت:

به خودم نهیب زدم این شد ک شروع کردم ب ایت الکرسی خوندن برای سلامتی همه



تاريخ : جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

علی مینویسم ک بدونی

چند روزیست ک رفتارهات باعث شده قلبم ترک برداره

اخه چرا

چرا انقدر عصبانی هستی همیشه

اره درسته ک من دختر شب بخیرم

اما نمیشه ک در طول روز روی قلبم دانه های غم بکاری و شب با یه ببخشید و گفتن شب بخیر بخواهی گل درو کنی

نمیشه عزیزم نمیشه

و من در سکوت دور میشم

کاش نذاری دور بشم نذاری دورتر برم . دستم را بکشی بیاریم تو بغلت

...



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.