امروز صبح با دکتر حرف زدم

گفتم تمرین را انجام میدم اما اگر انجام ندم روز بعد برمیگرده

گفت تمرین را بکنم روزی دوبار

مثل دارو چون با قطع دارو که بیماری نباید دوباره برگرده

دکتر میگه خودت را قبول کن اگر افراد زیادی یه کار خاصی را انجام میدن دلیل بر درست بودن اون کار یا ایده نیست

و مشکل از جایی شروع میشه ک میخوایم دیگران را ایده هاشون را عوض کنیم و اونها را کنترل کنیم 

و این درمورد خودمون هم صدق میکنه

یعنی مثلا من میبینم نظرم با بقیه فرق داره و همش سعی میکنم خودمو تغیر بدم و این ایجاد اضطراب میکنه و نگرانی

درحالیکه باید خودمو قبول داشته باشم

و دیگران را همون جور که هستند

میگه این خیلی خوبه ک من دید مثبت دارم و ب همه ادمها خوب نگاه میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه

دکتر میگفت طبق نظریه یونگ در همه ادمها دو وجه وجود داره ک یکیش در ناخوداگاه سرکوب شده است.

مثلا خانمی ک مرد ستیزه در ظاهر در ناخوداگاه تمایلش ب مردان سرکوب شده

و اتفاقا این ادمها بیشتر در معرض مشکلات و بحران هستند

همینایی هستند ک اگر مردی بیاد جلو و تاحدی نزدیک بشه سریع عاشقش میشن

همون قضیه دو روی سکه است. یا اون روی منو ندیدی

میگه ادم باید احساساتش را بروز بده مثلا یه بچه وقتی عصبانی میشه مامانش مدام سعی میکنه ک بچه عصبانیت را نشون نده و دعواش میکنه

اما گاهی هم باید بهش حق داد ک احساسات را نشون بده

عصبانیت را نشون بده حالا زمان ک گذشت اروم شدی

حالا دلیلش را بررسی کنیم

خلاصه خوبه که باهاش میحرفم



تاريخ : دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

کاش یه میوه اختراع میشد ک رنگش بین گوجه و هویج بود

در حال حاضر در خدمتتون هستم. یک دانه مریم با موهایی شبیه انشرلی با موهای قرمز مایل به نارنجی و کمی زرد

 

بله

اینم از این



تاريخ : شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

مریم بانو

از کی تا حالا من خبر ندارم انقدر بد شدی

از کی بد شدی ک من نفهمیدم ک غافل بودم ازت

از کی انقدر بد شدی ک غصه ی اطرافیان کسی ک دوستش داری برات مهم نیست...

مریم خودت را اصلاح کن  تو بانوی من نیستی



تاريخ : جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

علی مینویسم ک بدونی

چند روزیست ک رفتارهات باعث شده قلبم ترک برداره

اخه چرا

چرا انقدر عصبانی هستی همیشه

اره درسته ک من دختر شب بخیرم

اما نمیشه ک در طول روز روی قلبم دانه های غم بکاری و شب با یه ببخشید و گفتن شب بخیر بخواهی گل درو کنی

نمیشه عزیزم نمیشه

و من در سکوت دور میشم

کاش نذاری دور بشم نذاری دورتر برم . دستم را بکشی بیاریم تو بغلت

...



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

کلماتی ک با علم میگه


کوش  تخت تخ  چادرچاد انجیر اجیر نخودچی نوچی  پیتکو پیتو دفتر دفر نیا چایی میخوام یخوام  پشتی کلاه  کانگورو کارو خام پیش عطسه کنترل کترل پوست بکن پوس کن قطع شد قه شد سیر شد سی شد مداد روغن افرین آفین ببخشید بشید مگس مدس انداخت بیار بخور اوخور تلفن تیفون قرص قوص شربت شبت پایین گوشی
دماغ دمپایی دپایی چشم این دختره اخ اخ ای دخه اخ اخ حیاط کرم تیرم گربه گووه الو سفت سالن خرما خوما کمک لاستیک لاسیک پیام شورت شوت اتاق باتری باتی بزرگ سرفه سوفه سرخ کن سخ کن نگاه کن تموم شد تم شد کرسی کوسی بلند خندوانه خندانه بارون بایون زیتون خوشمزه خوشزه غذا مسابقه 1234 مساقه اسمون شارژ ساعت افرین نوک خال بیشور شستم کیک صندلی صدیی دیونه اوخ

با تلفن خیلی حرف میزنه از هر چیزی ب عنوان تلفن استفاده میکنه مثل جامدادی تقویم ماشین حساب میگه الو سیام خوبی چطوری بعد تعریف میکنه مثلا کجاست بعد میاد پیشمون یهو مسگه قط شد قط شد ک ما لهش بگیم دوباره زنگ بزن. گاهی هم ب ما میده حرف بزنیم.

غرغر میکنه خیلی زیاد

خوابش براش خیلی مهمه

گریه میکنه الکی دستش جلو صورتش میگیره صدا گریه درمیاره خودشو لوس میکنه

ناراحت میشه سرش را میزاره زمین ادای گریه درمیاره

هارد الهه را از بالا اورد اخه بهش گفتیم برو بالا هارد خاله را بیار پایین 

 من گریه کردم الکی اومده گریه میکنه بغلم

ب موهام کرم میماله شونه میکنه میخواد کش ببنده

هرچی گم کنیم اگه بدونه چیه بهمون میگه بهش میگم نوکم کو میگه نوک اینان میگیم کنترل تلوزیون را بیار میره پیدا میکنه میگیم پلاستیک را بیار پیدا مییکنه میاره

تو دستمال تف میکنه مثل اخلاط گاهی هن تف میکنه میماله ب صورتش مثلا داره ارایش پاک میکنه

وقتی میفهمه کسی از دستش واقعا ناراحته میگه بشید و بوس میکنه

مدل کفش های امیدرضا را تو بازار دیده میگه مامان اوضا و کلی وقت تو اون مغازه دنبالش میگره



تاريخ : جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

بعضی وقتها اتفاقاتی تو زندگی بعضی ادمها رخ میده ک میتونه ذهن رفتار و احساس اونها را در موقعیت های مختلف زندگی تحت تاثیر قرار بده. و گاها اطرافیان از این تاثیر بی بهره نیستن و عواقبش اطرافیان را صددرصد در بر میگیره
این اتفاقاتی ک ازش حرف میزنن میتونه در دوران نوزادی یا کودکی و نوجوانی رخ بده و تاثیر عمیق و ماندگار باشه و
میتونه تو رفتار خودآگاه و یا رفتاری ناشی از پیش زمینه ناخودآگاه ذهن تجلی پیدا کنه
و شاید هیچکس مستثنی از این قضیه نباشه و تجربیات مختلف از بدو تولد تا نوجوانی در زیرپوست مغز ثبت و ضبط بشه و بعدترها در انواع رفتارها خودش را نشون بده
مثلا آدمهای خسیس ولخرج وسواسی متعصب لجباز غرغرو و.... مطمئنا از بدو تولد حوادثی باعث بروز این رفتارها درشون شده
اطرافیان من هم همین از نزدیکترینم علی تا بقیه
اعتماد ب نفس و جرئت علی ک خیلی تحت تاثیر تجربه های کودکیش بوده و تاحد زیادی تخریب شده
حالا بگذریم
چیزی ک میخواستم بگم درمورد یکی از خاله هامه
انگار همیشه منتظر محبت دیگرانه
همیشه و همه جا دنبال اینکه از دیگران محبت بگیره
مثلا زنگ میزنه ب من و منو سرزنش میکنه ک چرا تلفنی حالش را نمیپرسم
یا تو مهمونی ها خیلی حساسه ک همه خودش و شوهرش را خیلی تحویل بگیرند و احترام بگذارند و ....
درحالیکه همه طبیعی هستند این ناراحت میشه
رفتار همه را زیر ذره بین میگذاره و هم خودش را اذیت میکنه هم ترکش هایی را روانه اطرافیانش میکنه
مثل اینکه همش میخواد محبت گدایی کنه
و نمیدونه دقیقا این رفتارش باعث میشه ک بقیه بیشتر ازش دور بشن
مثلا من شاااااااید زنگ بزنم حالش را بپرسم اما واقعا تو دلم این نیست و فقط ب خاطر حرف جور نشدن این کارو میکنم
خیلی بده ادم همش بخواد محبت از دیگران گدایی کنه
و مطمئنا این احساس و تفکر و رفتار یکمرتبه ب وجود نیامده
و میتونه ناشی از حوادث و تجربیات دوران کودکی باشه
حالا این حوادث میتونه یادش باشه یا فراموش کرده باشه
ولی در پس پرده تاثیر به سزایی داره
وای ک ما پدرو مادرها چه قدر مسئولیم
به قول حامد پدر و مادر بودن یه واژه است اما مسئولیتش به اندازه کوه روی دوشامونه
نمیگم محیط تاثیر نداره اما اولین تجارب زندگی در خانواده رخ میده و ببشترین تاثیر را داره



تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

احساس میکنم ب خدا مدیونم
انقدر ک خدا توزندگی ب من لطف ارزانی داشته
و احساس میکنم بهم میگه مریم گلی ببین چه قدر باهاتم... تو هم یکم بامن باش... بیمعرفت نباش

احساس میکنم انقدر نعمت ب من ارزانی داشته ک گاهی یادم میره در شمارششون. و من... چه خوب دارم جبران میکنماااااا
میخواستم بهش بگم خدایا بهم مثل همیشه نور بتاب تا هروقت تو کوره راه دنیا ب بیراهه رفتم چراغ شب تاب تو مسیرم را نورانی کنه



تاريخ : شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥ | ٥:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()

دیشب دخترک خیلی شیطون شده بود .
من تو اتاق بودم ک صدای پرت شدن چیزی اومدم رفتم بیرون دیدم رفته روی پاتختیش تلفن را پرت کرده پایین
اعصابم خورد شد ازش بازوهاش را گرفتم بلندش کردم پرتش کردم روی تختش روی پتو
شروع کرد ب گریه
اما عادی نبود
فکر کردم مثل همیشه خودش را داره لوس میکنه اومدم برم
ک دیدم نه صدای گریه اش مثل گریه لوس کردن نیست
بغلش کردم میگفت درد درد درد
نوازشش کردم
بازم گریه میکرد گفتم دیگه گریه نکن بریم پوشکت را عوض کنم
رفتیم پوشکش را عوض کردم شلوارش را پاش کردم
همچنان گریه میکرد
دیگه نگران شدم بغلش کردم ب بدنش نگاه کردم بازم میگفت درد احساس کردم انگشتش باد کرده
تندی بغلش کردم دویدم بالا
ب الی نشون دادم الی گفت نه ببین همه انگشتاش همینجوره
دیگه بدجور ناله میکرد
به هیچچچچ عنوانی دستش را تکون نمیداد اونم دست راستش و اروم هم نمیشد ب جز چند دقیقه کوتاه
تصمیم گرفتیم ببریمش دکتر
الی زنگ زد مامی از شیفتش برگشت خونه رفتیم یه بیمارستانی ک میدونستیم اورژانسش الان هستن
ب دستش نگاه کردن دکترا
دخترکم همچنان زیر پتو مظلومانه درد میکشید و گاهی آییی میگفت
یکی از دکترا اومد دستش را پیچوند
دخترک کلی گریه کرد
گفت برید بیرون بهش شکلات بدید بخوره
من تعجب کردم رفتیم بیرون بهش شکلات دادیم و در کمال تعجب بعد از دو دقیقه دستش را کاملا تکان داد
خوب شده بود
دکتره گفت کتفش در رفته بوده و جا انداخته
خدا خیرشون بده و بلا و مریضی را از خود و خانواده شون دور کنه

و من در تمام مدت دروغ گفتم ب همه حتی دکترا
گفتم تو اتاق بودم ک صدای گریه دخترک اومد بیرون اومدم دیدم از رو پاتختی خودشو انداخته رو تختش و انگار دستش زیر بدنه اش مونده
دکتر ازم پرسید نکشیدی دستش را
گفتم بعدش کشیدم چون فکر نمیکردم مهم باشه

ولی حملش سخته باید بگم باید بنویسم ک من دستش را کشیدم پرتش کردم رو تختش و کتفش در رفت
و مظلومه گریه میکرد از درد ناله میکرد و از تو بغلم تکون نمیخورد
جرئت گفتن حقیقت را نداشتم
چون کار بدی کرده بودم....



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.